بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم

درباره وبلاگ

 صفحه اصلي
 
ايميل به نويسنده
 

موضوعات

(58) عمومی

 

بایگانی

 
 

 

پیوندهای روزانه


 

پیوندهای وبلاگ


 

 
 

درباره وبلاگ

 
 
 

چهارشنبه، 2 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و پنج 5:16 AM

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابريشم

چند وقتی است که تنها به تو می انديشم

به تو آری٬ به تو يعنی به همان منظر دور

به همان سبز صميمی به همان باغ بلور

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعنی آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم به تکلم به دل آرايی تو

به صبوری به خموشی به شکيبايی تو

شبهی چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

يک نفر مثل خودم ٬ عاشق ديدار من است

يک نفر ساده ٬ چنان ساده که از سادگيش

می توان يک شبه پی برد به دلدادگيش

آی بی رنگ تر از آينه ! يک لحظه بايست

راستی ٬ اين شبهه هر شبه تصوير تو نيست

حتم دارم که تويی آن شبهه آينه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست ٬ به انکار مکوش

نظرات 37     

چهارشنبه، 2 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و پنج 5:02 AM

 
تنها باز مانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد . او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد،اگر چه روزها را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذراند ، کسی نمی آمد .
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد .
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان میرود . متاسفانه بدتریت اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود .
از شدت خشم و اندوه در جایش خشکش زد و فریاد زد : (( خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی ؟))
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک میشد از خواب پرید . کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد . مرد خسته از نجات دهندگانش پرسید : ((شما ها از کجا فهمیدین من در اینجا هستم ؟))
آن ها جواب دادند: (( ما متوجه علائمی که با دود میدادی شدیم.))
وقتی که اوضاع خراب میشود ، نا امید شدن آسان است . ولی ما نباید دلمان را ببازیم ، چون حتی در میان درد و رنج ، دست خدا در کار و زندگی مان است .
پس به یاد داشته باش دفعه دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند .


نظرات 3     

چهارشنبه، 2 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و پنج 4:50 AM

 

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خويش نگفتند سخن

که در آنجا که" تو" يی

بر نيايد دگر آواز از "من"!

ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد

هر چه ميل دل دوست،

بپذيريم به جان،

هر چه جز ميل دل او ،

بسپاريم به باد!

آه !

باز اين دل سرگشته من

ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمنای دو دوست.

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک ،

خنده می زد " شيرين" ،

تيشه می زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،

نه توان کرد ز بيدردی "شيرين" فرياد .

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!

عشق در جان کسی ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آويختن است .

رمز شيرينی اين قصه کجاست؟

که نه تنها شيرين ،

بی نهايت زيباست :

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :

جان چراغان کنی از عشق کسی

به اميدش ببری رنج بسی .

تب و تابی بودت هر نفسی .

به وصالی برسی يا نرسی!

سينه بی عشق مباد!!



یکشنبه، 29 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و پنج 5:55 AM

 
عشق

نظرات 2     

یکشنبه، 29 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و پنج 5:51 AM

 



یکشنبه، 29 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و پنج 5:50 AM

 



یکشنبه، 29 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و پنج 5:47 AM

 

Join***Va_ama_Eshgh***GroupJoin***Va_ama_Eshgh***GroupJoin***Va_ama_Eshgh***GroupJoin***Va_ama_Eshgh***GroupJoin***Va_ama_Eshgh***GroupJoin***Va_ama_Eshgh***GroupJoin***Va_ama_Eshgh***GroupJoin***Va_ama_Eshgh***Group

آخرين باري كه شنيدمت گفتى كه درگيرى , هم با خودت هم با ديگران...........

  دلم را لرزاندى كه فهميدم حق پرسيدنِ دليل را هم ندارم.........

 درست مثل هميشه........اين بار حتى اجازه از دور تماشا كردنت را هم ندادى......

 ومن خيره در سكوت با عاشقانه هاي خودم بودم كه چرا تو به چشمِ

جرم به آن ها نگاه مى كنى؟؟؟

 

فرق نمى كند اول نامه سلام باشد يا خداحاظى.......

 وقتى هيچ كدام برايت مهم نيست.........

اما من مثل تو فكر نميكنم ........ مهم اين است كه

 دلم برايت لك زده است....

حتي براى نخواستن و شكستن  و راندنت.

Join***Va_ama_Eshgh***GroupJoin***Va_ama_Eshgh***GroupJoin***Va_ama_Eshgh***Group

آخرين باري كه شنيدمت گفتى كه درگيرى , هم با خودت هم با ديگران...........

  دلم را لرزاندى كه فهميدم حق پرسيدنِ دليل را هم ندارم.........

 درست مثل هميشه........اين بار حتى اجازه از دور تماشا كردنت را هم ندادى......

 ومن خيره در سكوت با عاشقانه هاي خودم بودم كه چرا تو به چشمِ

جرم به آن ها نگاه مى كنى؟؟؟

 

فرق نمى كند اول نامه سلام باشد يا خداحاظى.......

 وقتى هيچ كدام برايت مهم نيست.........

اما من مثل تو فكر نميكنم ........ مهم اين است كه

 دلم برايت لك زده است....

حتي براى نخواستن و شكستن  و راندنت.

Join***Va_ama_Eshgh***Group



یکشنبه، 29 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و پنج 5:42 AM

 
Join***Va_ama_Eshgh***Group

 سرگذشتِ غم هجران تو گفتم با شمع

                             آن قدر سوخت كه از كرده پشيمانم كرد

 



یکشنبه، 29 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و پنج 5:39 AM

 
 

*** مرا میخواستی... ***

Join***Va_ama_Eshgh***GroupJoin***Va_ama_Eshgh***GroupJoin***Va_ama_Eshgh***GroupJoin***Va_ama_Eshgh***GroupJoin***Va_ama_Eshgh***GroupJoin***Va_ama_Eshgh***Group

Made.in***Va_ama_Eshgh***Group 

 مرا ميخواستی ، تا از دل من
برانگيزی نوای بينوائی
به افسون ها ، دهی هر دم فريبم

به دل سختی كنی برمن خدائی
***
مرا می خواستی ، تا در غزلها
ترا زيباتر از مهتاب گويم

تنت را درميان چشمه ی نور
شبانگاهان مهتابی بشويم
***
مرا ميخواستی تا پيش مردم
ترا الهام بخش خويش خوانم
به بال نغمه های آسمانی
به بام آسمانهايت نشانم
***
مرا ميخواستی تا از سرناز
ببينی پيش پايت زاريم را
بخوانی هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بيداريم را
***
مرا ميخواستی اما چه حاصل
برايت هرچه كردم بازكم بود
مرا روزی رها كردی در اين شهر
 كه اين يك قطره دل ، دريای غم بود
 
Join***Va_ama_Eshgh***Group
ترا ميخواستم تا در جوانی
نميرم از غم بی همزبانی
غم بی همزبانی سوخت جانم
چه ميخواهم دگر زين زندگانی ؟
***
(فريدون مشيری)


نظرات 1     

یکشنبه، 29 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و پنج 5:37 AM

 



دوستان

قالب وبلاگ
 
پرشین وب
اخبار ايران
جهانبخشی
تالارهاي گفتگو

 

نظرسنجی وبلاگ

 

آمار وبلاگ

تعداد بازديدها:

Powered by IRANBLOG

ساعت ..::.. تقويم

 

 

  وضعیت در یاهو

Yahoo Online Status Indicator